You are here:

حکمت

فرستادن به ایمیلچاپ

 

یك روز یك فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و كیسه ای كه كمی گندم در آن بود بر دوش خود می كشید تا به كودكانش برساند و نانی از آن درست كنند تا شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه كنان می گفت : " خدایا این گره را از زندگی من بازكن "

همچنان كه این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره كیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوراخ های خرابه ریخت.

عصبانی شد و به خدا گفت :" خدایا من گفتم گره  زندگی ام  را باز كن نه گره كیسه ام را " و با عصبانیت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لای سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.


Bookmark and Share

نظرات (0)Add Comment

نظرتان را بنویسید
bolditalicizeunderlinestrikeurlimagequote SmileWinkLaughGrinAngrySadShockedCoolTongueKissCry
کوچکتر | بزرگتر

busy