دو درويش در راهي با هم مي رفتند.يكي بي پول و ديگري پنج دينار داشت.
اين بي پول بي باك مي رفت وهرجايي مي رسيدند چه ايمن بود چه مخوف
به آسودگي مي خوابيدوبه چيزي نمي انديشيد.
اما ديگري مدام در بيم وهراس بود كه مبادا پنج دينار از كف بدهد...
بر چاهي رسيدند كه جاي دزدان و راهزنان بود.
اولي بي پروا دست وروي خود شست وزير سايه درختي آرميد درهمين حين متوجه شد دوستش با خود چه كنم چه كنم مي كند!
برخاست از او پرسيد :اين چندين چه كنم براي چيست؟
گفت:اي جوانمرد!
با من پنج ديناراست واين جا مخوف است و من جرات خفتن ندارم...
مرد گفت: اين پنج دينار به من ده تا چاره ي تو كنم.
پنج دينارازوي گرفت ودر چاه انداخت وگفت:
رستي از چه كنم چه كنم.
ايمن بنشين ايمن بخسب وايمن بروكه؛ آدم فقير دژي است كه نمي توان فتحش كرد.
مطالب تصادفی
- اشکالزدایی برنامه ها در ویژوال استودیو - آشنایی با پنجره فوری Immediate Window
- ضرورت وجود یک نهاد مشاورتی قابل اعتماد در زمینه نرم افزار
- منبعی برای دیدن نمونه مسائل و مسابقات آنلاین برنامه نویسی
- لذت کار با یک کامپوننت حرفه ای
- تفاوت کشورهای فقیر و غنی
- اجرای برنامه بدون نیاز به نصب دات نت - نرم افزار زنوکد
- توصیه های اقتصادی پدرانه - نحوه کسب موفقیت در ایران
نظرات (0)

نظرتان را بنویسید



