You are here:

سالهای بی خدا ...

فرستادن به ایمیلچاپ

Tags: جامعه | خدا | شعر

کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در طراحي دست داشت.خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت.

من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي کوچک از روي نقشه هاي خود بافتم . چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،دنبال معماري نرفتم.

در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ...... ما بچه هاي يک خانه نقشه هاي شيطاني مي کشيديم.

روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم. دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم.از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و انجير و انار مي دزديديم.چه کيفي داشت! شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديک شويم. تاريکي و اضطراب را ميان مشت هاي خود مي فشرديم. تمرين خوبي بود.هنوز دستم نزديک ميوه دچار اضطرابي آشنا مي شود.

خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شکارچي بودند. همراه آنها به شکار مي رفتم.

بزرگتر که شدم عموي کوچکم تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي که زدم يک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي کشيد و هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند. در شکار بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست کشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم!

اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده ام.

بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.

روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"

مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد. و من سال ها مذهبي ماندم ، بي آن که خدايي داشته باشم!

از کتاب هنوز در سفرم ....

سهراب سپهري


Bookmark and Share

نظرات (4)Add Comment
0
...
نویسنده مسعود,اوت 26, 2011
به قول دکتر شریعتی مذهب یک راهه.
مراقب باشیم راه پرست نشیم...
دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
حافظ
  • report abuse
  • +0
  • vote down
  • vote up
0
...
نویسنده متین,اوت 28, 2011
چه اعتراف صادقانه ای...!!
  • report abuse
  • +0
  • vote down
  • vote up
0
...
نویسنده a guest,سپتامبر 04, 2011
و صادقانه تر اینکه قران عظیم چه زیبا این سخنانی که پس از قرنها ما داریم به اونها اعتراف میکنیم رو بیان داشته .دقیقا همون چیزی است که میگه" ما همان چیزی را میپرستیم که اجداد ما پرستنده ان بودند."
خداوندا ما را از احیا گران دینت قرار ده آنچنان که اسلام را احیاء بشریت قرار دادی...
آقا برای مثالها و حکمتها چرا راه های دور و دراز میرید!قرانی که کنار دستمونه رو به حقیقت باز کنیم.خواهیم دید که خیلی کاملتر از این حرفها و داستانها گفته.همون چیزی که ندای فطرت من و شماست رو توی همون جست و جو کنید ولی برای اثبات حقانیتش از دیگران بپرسید تا همه بدانند که حق کجاست!اگرچه خود به تنهایی برای حق بودنش کافیست.
  • report abuse
  • +0
  • vote down
  • vote up
0
...
نویسنده a guest,سپتامبر 04, 2011
نمیدونم چرا از دکتر شریعتی خوشم نمیاد اصلا کتاباشو هم نخوندم ولی انگار یه چیزی من رو ازش دور میکنه.شاید یکی از دلایلش این باشه همش حرفاش رو از کسانی شنیدم که از لحاظ افکار با من یکی نبودن و همنشینی با اونها رو نمیپسندیدم...
این مطلب رو چون یکی از خوانندگان نظر داده بود گذاشتم وگرنه با پست شما مناسبتی نداشت.
  • report abuse
  • +0
  • vote down
  • vote up

نظرتان را بنویسید
bolditalicizeunderlinestrikeurlimagequote SmileWinkLaughGrinAngrySadShockedCoolTongueKissCry
کوچکتر | بزرگتر

busy