روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه.....
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
مطالب تصادفی
- مجازی سازی - اجرای برنامه ها بدون نیاز به نصب پیش نیاز ها
- فناوریهای نوین بانک های اطلاعاتی - NoSQL
- بایسته های یک برنامه نویس - نمونه سوالات استخدامی حوزه نرم افزار
- از شمار دو چشم یک تن کم - وزشمار خرد هزاران بیش - عروج استیو جابز
- آیا می دانید چقدر زود باورید؟
- ماجرای عشق پنهان دوران جوانی
- سهم ایران از ترین های جامعه جهانی
نظرات (0)

نظرتان را بنویسید



